شمس الدين حافظ

563

سفينه حافظ ( فارسى )

اعظم جلال دولت و دين آنكه رفعتش * دارد هميشه توسن « 5 » ايّام زير ران داراى دهر شاه شجاع آفتاب ملك * خاقان كامگار و شهنشاه نوجوان ماهى كه شد ز طلعتش « 6 » افروخته زمين * شاهى كه شد ز همّتش « 7 » افراخته « 8 » زمان سيمرغ وهم را نبود قوّت عروج « 9 » * آنجا كه باز همّت او سازد آشيان گر در خيال چرخ فتد عكس تيغ او * از يكديگر جدا شود اجزاى آسمان حكمش روان چو باد در اطراف برّ و بحر * مهرش نهان چو روح در اعضاى انس و جان اى صورت تو ملك جمال و جمال ملك * وى طلعت تو جان جهان و جهان جان تخت تور شك مسند جمشيد و كيقباد * تاج تو غبن « 10 » افسر دارا و اردوان تو آفتاب ملكى و هرجا كه مىروى * چون سايه از قفاى تو دولت بود روان اركان نپرورد چو تو دولت به هيچ قرن * گردون نياورد چو تو اختر به صد قران بىطلعت تو جان نگرايد بكالبد * بىنعمت تو مغز نبندد در استخوان هر دانشى كه در دل دفتر نيامده‌ست * دارد چو آب خامهء تو بر سر زبان دست ترا با بركه يا رد شبيه كرد * چون بدره « 11 » بدره اين دهد و قطره‌قطره آن با پايهء جلال تو افلاك پايمال * و ز بحر جود دست تو در دهر داستان علم از تو با كرامت و عقل از تو با فروغ * شرع از تو در حمايت و دين از تو در امان بر چرخ علم ماهى و بر فرق مهر تاج * در چشم فضل نورى و در جسم ملك جان اى خسرو منيع جناب و رفيع قدر * وى داور عديم مثال و عظيم شأن اى آفتاب ملك كه در جنب همتت * چون ذره‌اى حقير بود گنج شايگان در جنب بحر جود تو از قطره كمتر است * صد گنج شايگان كه ببخشى برايگان عصمت نهفته رخ بسرا پرده‌ات مقيم * دولت گشاده رخت بقا زير كندلان « 12 »

--> ( 5 ) اسب ( 6 ) در پژمان بجاى « ز طلعتش » ، « به طلعتش » آمده است . ( 7 ) در پژمان بجاى « ز همتش » ، « به همتش » آمده است . ( 8 ) بلند كرده‌شده ، افراشته ( 9 ) بالا رفتن و اوج گرفتن ( 10 ) مغبون شدن و فريب خوردن . ( 11 ) « بدره » يعنى كيسه پول طلا و سطل آب را نيز گويند ( 12 ) نوعى خيمه بزرگ كه در پيش درگاه ملوك مىافراشتند